تبليغاتX
لبخنـدهای خاکــــی


زبان ما قاصر است كه بتوانيم در اين باب، ارزش والاي شهادت را بيان كنيم.مقام معظم رهبري مدظله العالي
  شرمنده همه دوستان عزیز
با سلام

می خواستم از همه ی دوستانی که واقعاً به من و وبلاگم لطف داشتن و نام وبلاگ حقیر رو توی پیوندهاشون قرار دادند تشکر کنم و از همه ی این دوستان معذرت خواهی کنم به خاطر اینکه لینک نشدن. یکی از قوانین وبلاگ نویسی اینه که وبلاگ نباید بیش از اندازه شلوغ شه هم به این دلیل و هم به دلیل نداشتن فرصت کافی من از همه ی دوستان معذرت می خوام.

بعضی از دوستان هم که کلی گله می کنند که چرا به وبلاگشون سر نمی زنم و نظرم رو نمی گم. باید خدمت این دسته از دوستان هم عرض کنم که اولا من کسی نیستم که بخوام نظر توی وبلاگشون بزارم و ثانیا اعتقادم اینه که آدم تا مطالب وبلاگی رو نخونده نباید نظر الکی واسه بلاگر بزاره. و اینکه فرصت سر زدن به وبلاگ ها و خوندن مطالب رو متأسفانه ندارم.

بازم یه دنیا سپاس به خاطر نطرات ارزشمندتون و اینکه وبلاگ بنده رو بین پیوندهاتون جا میدید و یک دنیا شرمندگی به خاطر کم لطفی های منِ حقیر.

بی سیمچی



نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز شنبه یکم بهمن 1390
| لينک ثابت

  آشنایی که با او غریبه ایم

سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند.


به نقل از این رزمنده عزیز:

... قبل از مجروحیت ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.

... سال 65 نیز در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم اما دیگر فایده ای نداشت. سه نفر بودیم که هر سه تشنج کردیم... و ...

برای بهبود حال این رزمنده شیمیایی عزیز سه صلوات بفرستید.

ماهنامه فرهنگی، اجتماعی آشنا | نیمه دوم مرداد ماه 1390 | شماره 171



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز یکشنبه هجدهم دی 1390
| لينک ثابت

  هر چی رهبرمون بگه!

عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.

قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛

همان طور که عراقی ها می خواستند.

ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟

گفت: درس می خوندم.

گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟

گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.

گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟

گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.

فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!

با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.

کتاب دانش آموز، مجموعه آسمان مال آن هاست، ص49



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز جمعه دوم دی 1390
| لينک ثابت

  یک بنــد انگــشت

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»

کتاب نوجوان / مجموعه آسمان مال آن هاست/ ص66



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
| لينک ثابت

  ترسیدم روز بخورم ریا شه

توی بچه‌ها خواب من خیلی سبک بود. اگر کسی تکان می‌خورد، می‌فهمیدم. تقریباً دو سه ساعت از نیمه شب گذشته بود. خوروپف بچه‌هایی که خسته بودند، بلند شده بود؛ که صدایی توجهم را جلب کرد. اول خیال کردم دوباره موش رفته سراغ ظرف‌ها، اما خوب که دقت کردم، دیدم نه، مثل این‌ که صدای چیز خوردن یک جانور دو پا است.

یکی از بچه‌های دسته بود. خوب می‌شناختمش. مشغول جنگ هسته‌ای بود. آلبالو بود یا گیلاس، نمی‌دانم. آهسته طوری که فقط خودش بفهمد، گفتم: «اخوی، اخوی! مگه خدا روز را از دستت گرفته که نصف شب با نفست مبارزه می‌کنی؟»

او هم بی‌معطلی پاسخ داد: «ترسیدم روز بخورم ریا بشه!!!»



لبخندهای خاکی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز دوشنبه شانزدهم آبان 1390
| لينک ثابت

  نوجوانی شهید علی ماهانی

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».

یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: « اگه دو دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی! »

 کتاب: نماز، ولایت، والدین، ص 83



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز پنجشنبه پنجم آبان 1390
| لينک ثابت

  شـــب هـــور

دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرند. و باز هم انتظار ... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا* زخمی شده باشد، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟! برمی خیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سؤالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس می زنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم: علی ... با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم. من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل می کنن. برو! من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم که هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لب رسیده است. بلندتر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

آها ... آنجاست!

علی آمدیم ... علی؟!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود ...  

20/2/1369

علیرضا قوام . معاون گردان نوح. لشکر 21 امام رضا (ع)

با تلخیص از: کتاب فرمانده من صفحات 26 و 27



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز شنبه شانزدهم مهر 1390
| لينک ثابت

  عقـــد آسمانی

در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی»(فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و باحالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید.

تلخیص: از کتاب فرمانده من ( از زبان هادی جمشیدیان، همرزم شهید خادمی)



رو به آسمون
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز جمعه هجدهم شهریور 1390
| لينک ثابت

  نشناختیمـــش

آن شب به سنگر ما آمده بود تا شب را در سنگر بگذراند ولی ما او را نمی شناختیم. هنگام خواب گفتیم: « پتو نداریم!» او گفت: « ایرادی ندارد. » یک برزنت زیر خود انداخت و خوابید.

صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت: « برادر خرازی شما جلو بایستید. » و ما آنوقت تازه او را شناختیم.

کتاب مجموعه خاطرات شهید حسین خرازی



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز شنبه پانزدهم مرداد 1390
| لينک ثابت

  صیاد دلهــــــــا

نوجوانی شهید علی صیاد شیرازی

هر چقدر به بچه ها می گفت « کم توقع باشید» خودش چندبرابر رعایت می کرد. مادرش می گوید: علی آبگوشت نمی خورد. یک بار که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. آبگوشت گذاشته بودم و داشتم لباس می شستم. آمد و گفت: عزیز، گشنمه. ناهار چی داریم؟ گفتم، آبگوشت علی جان؛ ببخشید کار داشتم، وقت نکردم چیز دیگه ای درست کنم. بچه ام هیچی نگفت. می دونستم آبگوشت دوست نداره. سرش را پایین انداخت و رفت توی آشپزخانه. دنبالش رفتم. دیدم کتری را پر کرد و گذاشت روی چراغ و چایی دم کرد. بعدشم چایی رو شیرین کرد، با نون خورد و رفت خوابید.

( کتاب خدا می خواست زنده بمانی، ص 160)



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز پنجشنبه ششم مرداد 1390
| لينک ثابت